دگر زاده نبود

دا : بمان!
نوزاد : میروم!
- علاقه‌ای به تکرار ندارم ، بمان!
( لحظه ای سکوت میکند ) - اما من میروم...
- برای اخرین میگویم ، بمان!
( چشم‌هایش را میبندد ، همه جا را سکوت فرا میگیرد... میماند یک چهاردیواری ، دو چشم بسته و دو چشم باز که خیره شد به دیوار و نوزاد دگر زاده نبود )
یه روز از همین روزا منم میشم آزاد
آزاد از غل و غش
آزاد از این دغدغه ها
آزاد از هرچی که یه روز پاشید نمک رو زخمم
طراحی و کدنویسی توسط : سپهر صادقی قدرت گرفته از قلب سیستم های بلاگ بیان