تو برو خود را باش

یکم امروز دلم گرفت ، از این مردم ، از خودم ، از خاطراتم
از مرور زندگی تلخ یا حتی شیرینی که پشت سر گذاشتم...
عادت ندارم از خاطرات تلخم جایی حرف بزنم چون صرفا دیگه یه خاطره هستن و الان یا فراموش شدن یا اینکه یه گوشه از مغزم دارن خاک میخورن...
دلم میخواد یکم از حال بگم ، اول میخوام از جنس خودم شکایت کنم
میخوام بدونم چرا ما پسرا انقدر حالتمون بده؟
چرا طوری رفتار میکنیم حتی ناموس خودمونم توی خونه هامون امنیت ندارن؟
میخوام ببینم چرا چشممون ناپاک شده؟
چرا میریم تو خیابون ، یا سیگار دستمونه ، یا دست ناموس مردم تو دستمون ، یا اینکه یه تیزی داریم و باهاش وسط دعواییم؟
برادر با تو نیستم ، دارم اینارو از خودم میپرسم ، اخه از قدیم گفتن رطب خورده منع رطب کی کند
خلاصه چرا کاری کردیم که شدیم بده ی روزگار؟
چرا هرجا میریم کسی نباید از ترسمون حرف بزنه؟
یه روز از همین روزا منم میشم آزاد
آزاد از غل و غش
آزاد از این دغدغه ها
آزاد از هرچی که یه روز پاشید نمک رو زخمم
طراحی و کدنویسی توسط : سپهر صادقی قدرت گرفته از قلب سیستم های بلاگ بیان