یک شاخه تنهایی

همه جا پر از سکوت
همه جا پر از تاریکی و گاهی این سنگینی فضا لرزه به تنم میندازه . . .
توی این محدوده‌ای که بوی مرگ توش میاد
جایی که همه دارن با سکوتشون فریاد میزنن
فریادی که با نبودن صداش ، گوش سپهر رو کر کرده
روی این بلندی‌ها ، این بادی که بین درختای دو متری اطرافم می‌وزه...
این بوی نا و رطوبت ناشی از باتلاقی که شادی رو توی خودش غرق میکنه...
من اومدم دیدن خودم
یه دست کت و شلوار مشکی با یه صورتی که نه نشونی از غم توش پیدا بود و نه نشونه‌ای از شادی
یه شاخه رز سیاه اوردم ، میخوام وقتی دارم گل رو روی قبرم میزارم بهش زل بزنم
تا فراموش نکنم کی بود که منو اینجا خاک کرد
یادم نره چیشد که به اینجا رسیدم هرچند که دیگه سپهر رفته و نمیتونه هیچکاری انجام بده
اما میخوام امشب تو این دنیای مردگان قدم بزنم
لذت ببرم از بوی بد گندم‌های سوخته
لذت ببرم از سوز سرما که دستام رو اتیش میزنه
دلم میخواد لذت ببرم از قطره های اشکی که روی صورتم میرقصن
میخوام یه شاخه گلم رو بزارم روی قبرم
شاخه گلی که تنهاییم رو نشون میده
شاخه ای هیچکس نمیتونه ببینه...

تلخ بود اما قشنگ
نظر لطف شماست :)
خیلى خوب به تصویر کشیدید
نظر لطف شماست :)
چه دردناک:(
خب تنهایی هم عالمی داره دیگه :)
بسیار زیبا
نظر لطفته :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
یه روز از همین روزا منم میشم آزاد
آزاد از غل و غش
آزاد از این دغدغه ها
آزاد از هرچی که یه روز پاشید نمک رو زخمم
طراحی و کدنویسی توسط : سپهر صادقی قدرت گرفته از قلب سیستم های بلاگ بیان