یک مداد کافیست

وقتی داشتم تو خیابونای شبهای تهران قدم میزدم ، چشمم به همه چیز میخورد...

خنده ، گریه ، مرد ، زن ، پسر ، دختر ، مغازه ها ، آسفالت خیابون و خلاصه هرچیزی که میشه حس کرد!

بوی خوبی میومد همیشه  تو خیابونا ، ولی یه چیزی معلوم بود ، شبای تهران با وجود اون همه نور افکن و چراغ هنوزم خیلی تاریک بود ، نمیشد رنگی از محبت رو دید . . .

مردم همش داشتن میدوییدن ، خانوما دنبال بچه هاشون ، مردا دنبال ماشیناشون ، و چشمای من دنبال یه نشون از روشنی که عشق رو میرسونه ، همه دنبال یه چیزی بودن ، یکی دنبال پول ، یکی دنبال چشم چرونی و خلاصه همه

در حال انجام یه کاری بودن . . .

این وسط منم با یه دست لباس که تماما مشکی بود با یه دفترچه داشتم دنبال محبت میگشتم ، محبتی که باعث بشه این خاطره رو بنویسم ، از شبای سردی که عده ی کمی با خنده هاشون اون رو گرم میکنن!

دنبال یه مغازه بودم ، ولی پولی نداشتم . . . مدت زیادی بود که با این رفیقم تو خیابونا قدم میزدم ، دفترچه م رو میگم .. .

همینطور غرق توی افکار خودم بودم و در لحظه دنبال مغازه هم میگشتم که یه گرمایی رو روی شونم حس کردم . . .

برگشتم و دیدم که یه اقای مسن با موهایی که شبیه به برف بود پشت سرم ایستاده...

پرسیدم : میتونم کمکتون کنم؟

پیرمرد : نه پسرم ، من اومدم که به تو کمک کنم!

بعدم اروم دست کرد توی جیبش ، یه مداد نو مشکی دراورد و رو کرد سمت من...

مداد رو داد دستم و گفت که مدت زیادیه من رو توی خیابون میبینه و از دفترچه ی خالی دستم متوجه شده که هیچی نمینویسم...

خلاصه مداد رو گرفتم و دستای گرمش رو بوسیدم ، بوی دستای خسته پدرم رو قبل از مرگ میداد ، بعد تشکر و خداحافظی بنا کردم به نوشتن

نوشتم از خنده های پسری که با دوستش توپ بازی میکرد

نوشتم از لالایی که دختر برای عروسکش میخوند

نوشتم از اشکی که مادر برای فرزندش میریخت

نوشتم از پدری که چقد واسه بچش درد کشید

نوشتم از لحظه های خوش این شهر غریب

نوشتم که برای محبت یک مداد کافیست


برگرفته از : کتاب خانه‌ی بلور

نویسنده : سپهر صادقی

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
یه روز از همین روزا منم میشم آزاد
آزاد از غل و غش
آزاد از این دغدغه ها
آزاد از هرچی که یه روز پاشید نمک رو زخمم
طراحی و کدنویسی توسط : سپهر صادقی قدرت گرفته از قلب سیستم های بلاگ بیان